تاريخ : يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 | 11:55 بعد از ظهر | نویسنده : ماماني





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 21 بهمن 1391 | 1:55 بعد از ظهر | نویسنده : ماماني

سلام اگه میخواین بدونین چطوری یه کشتی قشنگ بکشین زود برین و ادامه مطلب رو ببینینلبخندلبخند

ax



ادامه مطلب

[موضوع : آموزش نقاشي]
تاريخ : چهارشنبه 18 بهمن 1391 | 0:54 قبل از ظهر | نویسنده : ماماني

ما یعنی من و پسری تصمیم گرفتیم تولد ٢ سالگیه آقای قهرمان رو تم پو بگیریم امروز نه دیروز همه ی سفارشها آماده شد لی لی لی لی لی لی ااااا مگه عروسیههه ببخشید هورااااااهوراهوراهوراخوب فعلا یه عکس پویی میِِزارم تا بعد عکس وسایلشو براتون بزارمممم هورااااا (مامانش اد خودش بیشتر ذوق داره خجالتچشمک )

TAVALODE POOHH





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 بهمن 1391 | 0:46 قبل از ظهر | نویسنده : ماماني

وای بازم عمو پورنگ

خدمت دوستان گلم عارضم که پسمل ما اصلا اهل تلوزیون نیست جز یه مورد اونم عمو پورنگههههههه عصبانیعصبانیعصبانی

حالا چرا این شکلیم عرض میکنم خدمتتون ما یه خبط و خطایی کردیم دیدیم ایشون عمو پورنگ دوست داره سی دیشو براش گرفتیم گرفتن همانا عمو پورنگ بزار عمو پورنگ بزار همانا خانوماییکه شمایید صبح به صبح تو گوشمون اینه تک تک و تک تک بزرگ و کوچک ..... حالا تصور کنید تازه از هر یک ملیون باری که میگه من یک بارشو براش میزارم یه روز طبق معمول داستان داشتیم که دیدم رو تاپت خوابت برده بامزه خوابیده بودی ازت عکس گرفتم اینم عکسش حالا باز خدا پدر عمو پورنگ و بیامرزه که اگه رو مخههه بازم باعث شد این آفا بی دردسر بخوابه

بغلبغل

اینم عکسش

khab

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 بهمن 1391 | 0:31 قبل از ظهر | نویسنده : ماماني

سلام به همه ی دوستان گلم

امروز من و امیر حسین رفتیم خونه ی آنا جونش (مامان بنده) بعد از اونجا چون از دیروز وقت گرفته بودیم با زن دایی سعید رفتیم آرایشگاه کوکی تو فرمانیه برای بار سوم طبق معمول همیشه آقا پسری تا وارد اونجا شد بنا رو گذاشت به گریه کردن که بیم بیییممم هونمون هونمون یعنی بریم بریم خونمون خونمون بعدکه یخش وا شد دیگه ما رو ول نکرد سرسره سرسره بعد آهنگ بعدی دوباره دوباره خلاصه کار اون آقای آرایشگر رو به اتمام بود که با یه لحن با مزه ای گفتی تموم شد اون بنده خدا هم گفت بله عمو جون تموم شد بعد ازت پرسید بادکنک چه رنگی میخوای گفتی زرد بعدم اومدیم خونه اینم عکساش

اااااااااااااا این که آقای بادکنکه ههههههههه ههه بی مزههههه سبزسبز

این امیر حسینهههههههههه   هوراهوراهورا

اینم یکی دیگه

arayeshghah

خوب این از این





[موضوع : خاطرات نی نی ]
تاريخ : دوشنبه 16 بهمن 1391 | 11:26 بعد از ظهر | نویسنده : ماماني

                       روانشناسی کودک             

 

  خوب امروز دوشنبه است و روز نوشتن مطلب در مورد پوشش کودک

اگه میخواهید در این مورد بدونید پیشنهاد میکنم ادامه ی مطلب رو بخونید



ادامه مطلب

[موضوع : پوشش كودك]
تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1391 | 0:19 قبل از ظهر | نویسنده : ماماني

اول سلام

دوم بزارید با نزدیکترین خاطره شروع کنم تا دیروز هر وقت میگفتی مامان نشقاشی (نقاشی) من یه ورق بهش میدادم تا نقاشی بکشه یعنی تا دیروز شما دفتر نقاشی به صورت رسمی نداشتی چشمک تا اینکه دیروز بابایی با دست پر اومد خونه و کلی برات چیزهای خوشگل گرفته بودهوراهوراکیف .جامدادی . مدادرنگی.یه خودکار باحال. خطکش شابلونی اینم عکسش

حلا اگه پسر من رو مسخره نمیکنید و بهش نمیخندید باید بگم این آقا عاشق انواع وسایل نظافتیه اعم از تی جارو برقی و وای از این آخری که به واقع پسری عاشقشه حال اصل مطلب از وجود این معشوق پسر ما همگان اطلاع دارند اول مامان جونش از مشهد براش یه دست لباس و یه جارو برقی آورد تعجبتعجبکه بخاطر استفاده مداوم دار فانی را وداع گفت و بعد از مدتی که دیروز باشه همراه لوازم تحریر باباجونی یه عشق صورتی برات گرفت چشمات اد خوشحالی برق میزد هر چی میگفتیم امیرحسین کیفت رو نگاه کن دفترت اصلا توجه نمی کردی و مدام میگفتی آخ جون جاوووو بییییی یعنی آخ جون جارو برقییی خوب دیگه اینم یه جورشههههه خندهلبخندسبزاینم عکسش

راستی اینم عکس اولین نقاشی تو دفتر جدیدتشویق

قربونت برم با اون نقاشیاتقلبماچ

 





[موضوع : خاطرات نی نی ]
تاريخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 1:45 قبل از ظهر | نویسنده : ماماني
سلام به همه ي دوستاي گلم كه به من و پسرم لطف دارن نمي دونم درست از اون روزي كه اون اتفاق ناگوار افتاد من ديگه دل و دماغ نوشتن نداشتم اما حالا ميخوام بنويسم و بگم براي پسرم و براي دوستان گلم خدايا كمكم كن اگرچه هنوز همه چيز رو به راه نيست اما تو لطف بي پايان داري و هميشه هستي بازم باش و كمكم كن تا سر پا بمونم و .......



[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | 10:50 قبل از ظهر | نویسنده : ماماني
حانيه عزيزم با اين كه ميدونم اين روزها چندان خوشحال نيستي اما فراموش كن همه چيز رو و تنها به اين فكر كن كه كساني هستند كه هميشه تو روز تولدت خوشحال ميشن و كلللييييييييي ذوق ميكنن پس عمه حانيه با ح جيمي يا به قول پسري آني جونم تولدت مباركككككككككك حالا از زبون امير حسين آني ( بجووو) بداااااااااا. يعني حانيه ول كن تولدت مبارك حالا براي دوستانم ميگم اين پسر ما به ول كن ميگه بجووووو و عمه جونش ضعف ميكنه واسه همين همش دستشو ميگيره و تونم ميگه بجوووووو اونم خوشش مياد پس حانيه جونم با اين كه ميدوني اين روزا چيزي خوشحالم نميكنه اما امروز خوشحالم پس تو هم خوشحال باش با كلي آرزوي خوب كلي روزاي خوب كلي ت ت ت ت ت ( اينم رمز ماست ) يا به قول امير جيجو با كلي جيجوووووو واسه ي توووووووووو دوستتت دارم هوارتااااااااا



[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 شهريور 1391 | 0:44 قبل از ظهر | نویسنده : ماماني
سلام پسر گلم فردا يعني ٢٦ / ٦ / ٩١ انشاالله شما رو ميبرم براي زدن واكسن ١٨ ماهگي طبق تحقيقات اين جانب بعد از واكسن داستان داريم دوباره انشاالله كه بتوني تحمل كني البته تو مردي حالا انشاالله فردا هم قبل رفتن هم بعد رفتن ازت عكس ميگيرم وگزارش تهيه ميكنم!!!!!!!!! الان بهت استامينافن دادم سخت خوابيدي تا فردا و يه روز سخت براي تو و ماماني توكل به خدا فعلا خداحافظ تا بعد واكسن



[موضوع : خاطرات نی نی ]
تاريخ : دوشنبه 6 شهريور 1391 | 11:38 بعد از ظهر | نویسنده : ماماني

سلام به همه ی دوستان گلم تو نی نی وبلاگ از اینکه نتونستم مدتی وبلاگی پسری رو بروز کنم عذر خواهی میکنم از امروز با خاطرات امیر حسین همراه باشید

اولین مطلب اینکه پسری ما شنبه ٤ /٦برای اولین بار موهاشو کوتاه کرد هورااااااااا هوراهورا

ما شنبه ٤/٦/٩١ رفتیم سرزمین عجایب اونجا بعد کلی بازی ما رفتیم موهای امیر کوچولوووو رو کوتاه کردیم کلی هم خوش گذشت اینم عکس قبل و بعد آرایشگاه و عکس موهای درست کرده ی پسرییییی

اینم عکس بعدش البته این آقا کوچولوی ما همچین زلفای افشونی هم نداشت تارهای موش خیلی نازکهقلب

اینم عکس فشنششششششش

خوب اینم از این انشاالله اصلاح دامادیت گل پسر مامانننننننننننماچماچ

 





[موضوع : خاطرات نی نی ]
تاريخ : دوشنبه 6 شهريور 1391 | 11:12 بعد از ظهر | نویسنده : ماماني

قبل عید مامان جون اینا (مامان بابا) رفتن کیش و از اونجایی که بابا جون هر بار میره هر جا و لباس بچه گونه میبینه برات میخره تو کیش هم نزدیک ١٠. ١٥ دست برات لباس خریده بود که توی اونها این لباس کماندویی از همه باحال تر بود منم هوس کردم امروز تنت کنم و چند تا عکس ازت بگیرم اینم عکسها

 

 

بعدا عکس بقیه لباسهاتو میذارم قربون پسر کماندوم برم ماچقلب





[موضوع : خاطرات نی نی ]
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1391 | 10:06 بعد از ظهر | نویسنده : ماماني
امروز تولد عمه محدثه است كه شما با كلي تلاش كه هي خواستيم اسمشو يادت بديم بهش ميگي ج ِ جِ حالا ماماني قشنگ به من بگو ببينم جِ جِ چه ربطي به محدثه داره حالا بگذريم عمه جون ( جِ جِ ) تولدت مباركككككككككككككككك حالا از زبون خود امير حسين جِ جِ جون تولدت مباركككككككك ميدونم كه شايد خيلي ها باور نكنن كه يه عروس به يه خواهر شوهر اين حرف ها رو بزنه اما من بهت ميگم كه محدثه جون اگه الان داري اين حرفها رو از زبون من مي شنوي به خاطر خوبي ها و مهربوني هاي خودته كه مخصوصاً تو اين مدت به من و امير حسين از ته قلبت ابراز كردي به خاطر همه خوبي هات و مهربونيهات من و اميرحسين و قطعاً خيلي هاي ديگه خوشحال هستن كه خدا تو رو براي ما به دنيا آورد يه آسمون پر ستاره و يه دنيا آرزو هاي خوب هديه من و اميرحسين براي تولد توئه بازم تولدت مبارككككككككك 



[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 ارديبهشت 1391 | 10:17 بعد از ظهر | نویسنده : ماماني


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

مطلب مورد نظر رمز دارد






[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 | 11:43 بعد از ظهر | نویسنده : ماماني

امروز هوا به نظرم خیلی گرم بود طرفای ظهر وقتی دیدم که داری بازی میکنی و تند تند عرق میریزی (آخه خیلس گرمایی هستی) تصمیم گرفتم لباساتو کم کنم وقتی لباستو در آوردم فکر کردم که بزار یه عکس بدون لباس ازت بگیرم تا بعدا ببینی چقدر لاغر بودی مامان جون اینم عکست

اینم اولین عکس بدون لباس پسریقلب اما خدایی خیلی لاغری مامانیسبز





[موضوع : خاطرات نی نی ]
تاريخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 | 11:11 بعد از ظهر | نویسنده : ماماني

١٥ نکته درباره خرید لباس کودک

 



ادامه مطلب

[موضوع : پوشش كودك]
تاريخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 | 1:55 قبل از ظهر | نویسنده : ماماني

سلام به همه ی دوستای خوبم تو نی نی وبلاگ ازامروز تصمیم دارم علاوه بر خاطرات به روز امیر حسین خاطراتش رو به همراه عکس از اول برای خودش که تو آینده بخونه و برای شما تعریف کنم

خوب اول از همه اینکه امیر حسین جونم مامانی از وقتی فهمید تو رو داره یه کم بعدش ویارش شروع شد یه ویاره خیلی بد اونم این بود که همش گرسنه بودم روزی ٣ دفعه فقط صبحانه میخوردم!!!!!!!!!!!!! تعجب نکن این طوریه دیگه تازه صبحها تهوع صبح گاهی هم داشتم تا ٥ ماه وای خیلی بد بود این از ویار حالا یه چیز بدتر اینکه من سر درد داشتم سردرد های بد خیلی بد اونقدر که همش هر چی میخوردم ازشدت درد بر میگردوندم خیلی بد بود ساعتها گاهی هم روز ها سر دردداشتم قرص هم که نمیشد خورد یعنی من دلم نمی اومد دیگه اتفاق خاصی نیافتاد تا اولین سونوگرافی که کلی استرس داشتم تا بفهمم تو سلامتی اولین سونوگرافی تو تاریخ ٢٩/٦/٨٩ بود که من تو هفته ی ١٣-١٤ حاملگی بودم  که خدا رو شکر همه چیز عالی بود اینم عکساش

 



ادامه مطلب

[موضوع : خاطرات نی نی ]
تاريخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 | 1:54 قبل از ظهر | نویسنده : ماماني

این هم اولین عکست تو بیمارستان که کنارش یه عکس از الانت هم میذارم که مقایسه کنی که چی بودی چی شدی

 

 

حلا دیدی چقدر فرق کردی مامانی





[موضوع : نی نی تو سنین مختلف]
تاريخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 | 1:45 قبل از ظهر | نویسنده : ماماني

ازاونجایی که قول داده بودم علاوه برخاطرات به روز امیر حسین خاطراتش رو از اول هم به ترتیب بگم امروزمیخوام خاطره حمام ١٠ روزگیتو بگم مامان جون بردت حمام و مثل همه ی بچه ها که آرومن تو حمام شما آروم نبودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و کلی گریه کردی تعجبهنوز هم تو حمام میترسی و گریه میکنیگریه و ازحمام فرار میکنی اونوقت من بهت میگم کثیفو ناراحت میشی چشمک

اینجا هم داری فکر میکنی اینجا کجا بود ما رو بردن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تعجبابرو

 

 





[موضوع : نی نی تو سنین مختلف]
تاريخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 | 1:20 قبل از ظهر | نویسنده : ماماني

ماماناي عزيز روزتون مبارك................

 

مادر





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 | 1:18 قبل از ظهر | نویسنده : ماماني

جمعه بود و بابا مسافرت کاری رفته بود و شما هم از صبح شروع کرده بودی بابا.دد   بابا.دد این صوت تکرار میشد که من تصمیم گرفتم ببرمت بیرون یه لباس بامشادیه جمعه ای پوشیدی و رفتیم دد اینم عکساش تاریخ این خاطرهرو هم بگم که بدونی روز ٨/٢/١٣٩١

 

 

اینم با تیپ ورزشی

 





[موضوع : خاطرات نی نی ]
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد